نمایشنامه دانش آموزی با موضوع کتاب و آشنایی با فردوسی

نمایشنامه دانش آموزی با موضوع کتاب و آشنایی با فردوسی

متن زیر قسمتیی از برنامه ی شاهنامه را از زبان سیمرغ سخن بشناسید، می باشد که توسط هنرجویان کودکان و نوجوانان سیمرغ به نمایش درآمده است .

 

در این تئاتر نمایشی به کودکان و نوجوانان با لحنی زیبا و طنز آموزش آشنایی با زندگی حکیم فردوسی پرداخته شد

شاهنامه خوانی

یک نفر به عنوان مادربزرگ (ننه) و یک نفر به عنوان مجری سر صحنه به صحبت کردن و ایفای نقش می پردازند.

و از این طریق و به زبان طنز زیبا فردوسی و شاهنامه را تاحدودی به کودکان و نوجوانان معرفی می نمایند. لازم است بازیگران چه در نقش پیرزن و چه در نقش مجری از زبان بدن و لهن به درستی استقاده کنند

نمایشنامه دانش آموزی با موضوع کتاب و آشنایی با فردوسی

ننه : مراسم فردوسی میگن اینجاس؟
مجری : سلام ننه جون با کی کار داری ؟ بله ! همین جاست
ننه: اون چیزایی که من از فردوسی میدونم شما نمیدونید!!
مجری: چه خوب! خیلی خوش اومدید.صندلی بیارم بشینید؟
ننه: صندلی به درد ننه خودت میخوره برو برام یه لیوان آب بیار گلوم خشک شده….صندلی هم بیار

آشنایی با شاهنامه ی فردوسی

مجری: خب ننه جون بگید میشنویم
ننه: خوووب فردوسی جون خیلی مرد خوبی بود من ابوالقاسم صداش میکردم
مجری: وااا ننه مگه باهاش حرف زدی؟
ننه : اینقدرر نپر تو حرفم یادم بیاد چی میخام بگم…. ابوالقاسم جون خیلی خوشگل و باوقار بود خیلی خوش تیپ هم بود
مجری: مگه دیدینش؟مگه میشه ؟ مگه داریم؟
ننه : پس چی همسایه دیوار به دیوار بودیم با هم هم سن بودیم. همیشه تو کوچه الگ الگ . قایم موشک تیله تیله بازی می کردیم
مجری: یعنی ننه شما الان چن سالته؟
ننه:چی گفتی؟؟ به تو چه من چند سالمه؟ اصلا ننه خودت چندسالشه .صغیررر
مجری: آخه ننه جون اگه الان فردوسی بود هزار سال بیشتر سن داشت.
ننه: به تو چه به من چه که اون زود مرد صغیررر
ننه: آهان همسایه دیوار به دیوار بودیم همیشه از دالان خونمون نگاش میکردم منتظر میموندم تا برام بخونه
مجری: چی بخونه ؟ شاهنامه؟
ننه: اوه …. دختر همسایه…

مجری: ننه جون قرص میخوری؟ قرص تو خوردی اشتباهی نخوری
ننه: صغیر جوان نمرده خودت قرص میخوری مشگل داری من هیچ مشگلی ندارم
مجری: ببخشید ننه بفرمایید

ننه: پس باقله آفزن
مجری: پس خاطره هم دارید با هم
ننه: اووووه آره بابا صغیر بزار بگم برات: ننه بابام پول و پله زیاد داشتن اما ابوالقاسم زمین زیاد داشتن
مجری: بله بله خانواده فردوسی دهقان بودن ….

ننه : یه روز خودم خوشگل کردم ، سرخ آب سفید آب زدم یه کاسه آش با عشق ریختم تزیین کردم رفتم جلوی در عشقم منتظر بودم فردوسی در باز کنه جلوی در کاسه آش گرفت گفت به به چه آشی چه دختر با سلیقه ای نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم زهرا خانم عروست بشم؟ نمیدونم چرا کاسه آش پس داد . دیگه جواب سلامم نداد تو کوچه به نظرتون چرا این کار کرد؟؟
مجری: واقعا متوجه نشدید چرا؟
ننه: چرا بابا بخاطر اینکه آش ننم پخته بود الکی گفتم خودم پختنم
مجری: خدا کنه همین باشه ……. خب از فردوسی بگید
ننه: اررره ابوالقاسم خودش خیلی خاطرم می خواست اما این صغیر ننه اش مخالف بود حالا خوبه خودش زن دوم ابومنصور بود . همچین ازدواج موفقی هم نداشت…. جزیله شده نمیدونم ابوالقاسم کجا فرستاد دیگه چند سالی ندیدمش فکر کنم خدمت سربازی فرستادن . بعدش فهمیدم ابوالقاسم شاهنامه نوشته

شاهنامه

مجری: ننه شاهنامه خوندین؟ چیزی از رستم و سهراب میدونید؟
ننه: نه پس فقط خودت میدونی؟ رستم و سهراب چی بابا پدر پسره را میکشه، پسر پدرو میکوبه، آستین همو جر میدن…

مجری: خب ننه جون با فردوسی ازدواج کردی ؟
ننه: نه بابا منم اسباب و اثاثیه ام جمع کردم اومدم قزوین تازه رسیده بودیم که پسر همسایمون اومد خواستگاریم هی …هی..؟ ننه باباها توروخدا اینقدر برای دختراتون نخونید یه دختر دارم شاه نداره … بابای من زیاد میخوند برام

مجری: جواب مثبت دادید به پسر همسایتون؟
ننه: اونو ببند بزار بگم….. منم دیدم بی شوهری بی داد میکنه جواب مثبت دادم به هاشم. گفتم دیگه خوشبخت شدم اماااااا نه گیر گدا هاشم افتادم
مجری: چرا گدا ؟ حالا چی میخواستید ازش؟ ؟
ننه: چی میخوای برام بخری؟ آلله قربان ( هه هه هه ) حنا میخواستم بزارم موهام می گفت موهای خودت قشنگ تره …. سرمه میخواستم میگفت چشای خودت شهلایی تره…. شلوار میخواستم میگفت شلوار های مامان دوز قشنگ تره…همه اینا بهونه بود تا نخره هر چقدر میگفتم منو ببر خرید نمی برد تا اینکه مرد …

آخی راحت شدم….
مجری: خدابیامرز کشتی
ننه: دغ کرد .رفتم طوس ببینم ابوالقاسم زن من نمیخواد ؟ ببینم ننه صغیرش مرده ؟ زن فردوسی شم؟ ….. بالاخره رسیدم طوس خونه قدیمی خودمون که دیدم ابوالقاسم خوشتیب کرده عروسی گرفته با رودابه همون جا غش کردم از هوش رفتم صبح روز بعد با خیس شدن صورتم به هوش اومدم دیدم یه پیشیک بالا صورتمو لیس میزنه وقتی به هوش اومدم رفتم پرس و جو کردم فهمیدم ابوالقاسم رودابه رو گرفته …..بالاخره سالدی اوزنوی فردوسی

مجری: چه زندگی سختی داشتی؟
ننه: اره خیلی سختی کشیدم

مجری: دیگه چی میدونی از ابوالقاسم فردوسی؟
ننه: اره ننه توفه رودابه براش دوتا بچه آورد پسر و دختر پسرش تو ۳۷ سالگی مرد. رودابه مادر نبود که پسرش زود مرد .

فردوسی جونم اینقدر غصه پسرش میخورد رودابه هم اینقدر خرج رو دست ابوالقاسم میزاشت هر روز به فک و فامیلش شام ناهار میداد. فردوسی دیگه فقیر شده بود . ناچار شد شاهنامه رو به محمد غزنوی بفروشه تا جهیزیه دخترش جور کنه.
عمرش به دنیا نبود شاهنامه رو داد به محمد غزنوی پولشم نگرفت .

خب دیگه با من کار ندارید ، حاج کاظم منتظرم جلوی امامزاده حسین میخوام ببرمش پیش زهرا جون کلاس فن بیان . فن بیانش خوب بشه. نره بازار تسبیح بچرخونه … بره مشتری جذب کنه….
پول دربیاره بیاد خواسته های منو برآورده کنه
خداحافظ…..

موقع رفتن به بیرون (آهنگ شازده حسین)

نمایش شاهنامه

نمایشنامه دانش آموزی با موضوع کتاب و آشنایی با فردوسی

 

…………معرفی ننه با زبان خودش بعد شعر…..
چرخ گردون چ بخندد و چه نخندد تو بخند مشکلی گر سر راهت ببندد تو بخدد
غصه ها همه فانی و باقی همه زنجیر به هم
گر دلت از ستم و غصه برنجد و تو بخند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *